بایگانی دسته‌ها: کوروش کبیر

مقایسه رفتار کوروش بزرگ با سایر فاتحان هم عصر خود

منشور کوروش بزرگ:

منم کورش» شاه شاهان ،شاه نیرومند ،شاه بابل ،شاه سوم واکد ،شاه چهار مملکت،پسر کمبوجیه شاه بزرگ،شاه شهرانشان ،نواده کورش ،شاه بزرگ ،شاه شهرانشان ،از اعقاب چیش پش شاه بزرگ ،شاه شهرانشان ،از شاخه سلطنت جاودانه که سلسله اش مورد مهر خدایان و حکومتش به دلها نزدیک است .
هنگامی که من بی جنگ و ستیز وارد بابل شدم ،همه مردم قدوم مرا با شادمانی پذیرفتند . مردوک دلهای نجیب مردم بابل را متوجه من کرد، زیرا من اورا محترم و گرامی داشتم .لشکر بزرگ من به آرامی وارد بابل شد . نگذاشتم آسیب و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید .
اوضاع داخلی بابل و اماکن مقدسه آن قلب مرا تکان داد . فرمان دادم که همه مردم درپرستش خدای خود آزاد باشند و بی دینان آنان را نیازارند . فرمان دادم که هیچ یک از خانه های مردم خراب نشود . فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند .
اهالی این محل ها را جمع کردم و خانه های آنها را که خراب کرده بودند از نو ساختم و خدایان سوم راکد را بی آسیب به قلعه های آنها به گونه ای که قلبشان را خرسند دارد باز گردانیدم . صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم ….

آسورنازیربال پادشاه آسور (سال 884 ق.م ) میگوید :
بفرموده آشور وایشتار خدایان بزرگ که حامیان من هستند با لشکریان و ارابه های جنگی خود به شهر گینابو حمله بردم و آن را به ضرب یک شست تصرف کردم – 600 نفر از جنگیان دشمن را بیدرنگ سر بریدم . سه هزار اسیر را زنده زنده طعمه آتش ساختم و حتی یک نفر را باقی نگذاشتم تا به گروگانی رود . کاکم شهر را به دست خودم زنده پوست کندم و پوستش را به دیوار شهر آویختم و از آنجا به شهر طلا روان شدم . مردم این شهر از در عجز و الحاح در نیامدند و تسلیم من نشدند . لاجرم به شهرستان یورش بردم و آن را گشودم . سه هزار نفر را از دم تیغ گذراندم بسیاری دیگر را در آتش کباب کردم . اسرای بیشمار را دست و انگشت و گوش و بینی بریدم و هزاران چشم از کاسه و هزاران زبان از دهان بیرون کشیدم . از اجساد کشتگان پشته ها ساختم و سرهای بریده را بر تاکهای شهر آویختم .
بلی ،مشاهده میکنید که آسورنا زیربال مردمان را میکشد و آنها را به تاک ها می آویزد .ولی کورش خود تاکی بود که بر جهان سایه انداخت و مردم را درپناه گرفت .

در کتیبه آسوربانی پال (سال 645 ق.م ) میخوانیم :
«خاک شهر شوستان و شهر ما داکتو و شهرهای دیگر را به آشور کشیدم . درمدت یک ماه و یک روز کشور ایلام را با تمامی عرض آن جارو کردم . این مملکت را از عبور حشم و از نغمات موسیقی بی نصیب ساختم . به درندگان و ماران و جانوران کویر اجازه دادم که آن را سراسر فرا گیرند » .
نبوکد نصر پادشاه بابل ( سال 556 ق.م) در کتیبه اش نبشته است :
» فرمان دادم که صد هزار چشم درآورند و صد هزار قلم پا را بشکنند . با دست خودم چشم فرمانده دشمن را درآوردم . هزاران پسر و دختر را زنده زنده در آتش سوزاندم . خانه را چنان کوفتم که دیگر بانک زنده ای ا ز آنها بر نخیزد «.

cr


داستان رفتار جوانمردانه کوروش کبیر با کسی که قصد ترور وی را داشت

روزی که کوروش وارد شهر صور شد یکی از برجسته ترین کمانداران سرزمین فینیقیه (که صور از شهرهای آن بود) تصمیم گرفت که کوروش را به قتل برساند. آن مرد به اسم “ارتب” خوانده می شد و برادرش در یکی از جنگ ها به دست سربازان کوروش به قتل رسیده بود. کوروش در آن روز به طور رسمی وارد صور شده بود و پیشاپیش او، به رسم آن زمان ارابه آفتاب را به حرکت در می آوردند و ارابه آفتاب حامل شکل خورشید بود و شانزده اسب سفید رنگ که چهار به چهار به ارابه بسته بودند آن را می کشید و مردم از تماشای زینت اسب ها سیر نمی شدند …

در حالی که کوروش سوار بر اسب به سوی معبد می رفت، “ارتب” تیرانداز برجسته فینیقی وسط شاخه های انبوه یک درخت انتظار نزدیک شدن کوروش را می کشید!

در صور، مردم می دانستند که تیر ارتب خطا نمی کند و نیروی مچ و بازوی او هنگام کشیدن زه کمان به قدری زیاد است که وقتی تیر رها شد از فاصله نزدیک، تا انتهای پیکان در بدن فرو می رود. در آن روز ارتب یک تیر سه شعبه را که دارای سه پیکان بود بر کمان نهاده انتظار نزدیک شدن موسس سلسله هخامنشی را می کشید و همین که کوروش نزدیک گردید، گلوی او را هدف ساخت و زه کمان را بعد از کشیدن رها کرد.

صدای رها شدن زه، به گوش همه رسید و تمام سرها متوجه درختی شد که ارتب روی یکی از شاخه های آن نشسته بود. در همان لحظه که صدای رها شدن تیر در فضا پیچید، اسب کوروش سر سم رفت.

اگر اسب در همان لحظه سر سم نمی رفت تیر سه شعبه به گلوی کوروش اصابت می کرد و او را به قتل می رسانید. کوروش بر اثر سر سم رفتن اسب پیاده شد و افراد گارد جاوید که عقب او بودند وی را احاطه کردند و سینه های خویش را سپر نمودند که مبادا تیر دیگر به سویش پرتاب شود، چون بر اثر شنیدن صدای زه و سفیر عبور تیر، فهمیدند که نسبت به کوروش سوءقصد شده است و بعد از این که وی را سالم دیدند خوشوقت گردیدند، زیرا تصور می نمودند که کوروش به علت آنکه تیر خورده به زمین افتاده است.

در همان لحظه که صدای رها شدن تیر در فضا پیچید اسب کوروش سر سم رفت.اگر اسب در همان لحظه سرسم نمی رفت تیر سه شعبه به گلوی کوروش اصابت می کرد و او را به قتل می رساند کوروش بر اثر سر سم رفتن اسب پیاده شد وافراد گارد جاویدکه عقب او بودند وی را احاطه کردند … درحالیکه عدهایی از افراد گارد جاوید کوروش را احاطه کرده بودند عده ای دیگر ارتب را از درخت فرود اوردند ودست هایش را بستند پس از اینکه او را به حضور کوروش آوردند کوروش از او پرسید: چرا می خواستی مرا به قتل برسانی ارتب جواب داد: ای پادشاه سربازان تو برادر مرا به قتل رساندند من می خواستم به انتقام خون برادرم تو را بکشم و یقین داشتم که تو را خواهم کشت چون تیر من هیچ گاه به خطا نمیرود ولی همین که تیر از کمان من رها شد اسب تو به رو درآمد واینک میدانم که تو مورد حمایت خدای بعل وسایر خدایان هستی و اگر این رامیدانستم به تو سو قصد نمیکردم.کوروش گفت: درقانون آمده اگر کسی به جان کسی سو قصد کند باید دستش قطع شود و چون تو با یک دست کمان را نگه داشتی و با یک دست زه راکشیدی باید هردو دست توقطع شود واگر من بخواهم تو را مجازات کنم از تحصیل نان خود عاجز خواهی شد این است که من از مجازات تو صرف نظر میکنم . ارتب که نمی توانست باور کند گفت ای پادشاه آیامرا بقتل نخواهی رساند .کوروش گفت: نه. ارتب گفت: ای پادشاه آیا تو دستهای مرا نخواهی برید. کوروش گفت: نه . ارتب گفت: من شنیده بودم تو هیچ جنایت رابدون پاسخ نمی گذاری و اگر یکی از اتباع تو را بقتل برسانند به طور حتم قاتل را خواهی کشت .کوروش گفت: همین طور است ولی در این مورد من از حق خود می گذرم اما از حق اطباع خود نمی توانم صرفنظر کنم . ارتب گفت: به راستی که بزرگی و پادشاهی به تو برازنده است. من از امروز به بعد آرزویی ندارم جز اینکه به تو خدمت کنم. کوروش گفت: من میگویم تو راوارد خدمت کنند واز آن پس ارتب در سفر وحضر همراه کوروش بود در آخرین جنگ کوروش نیز ارتب حضور داشت وبعد از کشته شدن کوروش جنازه او رابرداشت وبه پاسارگاد برگرداند. او این دلیری رانمیکرد دشمنان به جنازه کوروش بی احترامی میکردند پس ازاینکه جنازه رابه پاسارگاد برد روزی که جسد کوروش در گورستان گذاشته شد ارتب درکنار گور با کارد از بالای سینه تا زیر شکم خود را شکافت وقبل از اینکه جان بسپارد گفت: بعداز کوروش زندگی برای من ارزش ندارد.
فایل صوتی این مطلب:

ماجرای ترور کوروش توسط آرتاب و بخشش آرتاب توسط کوروش-دکتر ناصر انقطاع


کوروش و پانته آ/داستانی از جوانمردی بزرگ شهریار ایران زمین کوروش کبیر

هنگامی که سپاهیان کوروش از نبرد شوش بازگشتند غنائم بسیاری را با خود آوردند از جمله زن بسیار زیبارویی بنام پانته آ که بنا به گفته مورخین زیباترین زن دوران خود بود.در آن زمان شوهر ماندانا آبراداتاس قبل از حمله کوروش بنا به دستور پادشاه خویش به ماموریتی رفته بود.

ابتدا نزدیکان کوروش خواستند که پانته آ را به کوروش پیشکش کنند اما کوروش نپذیرفت و اعلام کرد که زن شوهر دار را نمی شود که تصاحب کرد سپس پیشنهاد کردند که کوروش حدقلا یک بار زن را ببیند اما کوروش از ترس اینکه دلباخته او شود از دیدار او امتناع کرد و او را به یکی از سرداران خود بنام آراسپ سپرد و از او خواست که از پانته آ نگهداری بکند و از آنجایی که زن بسیار زیبا بود از او در برابر دیگران محافظت کند.

اما آراسپ نیز دلباخته پانته آ شد و خواست که از او کامجویی کند پانته آ نامه ای به کوروش نوشت و از او کمک خواست کوروش نیز آراسپ را به نزد خود فراخواند و او را بسیار سرزنش کرد آراسپ نیز از کار خود اظهار پشیمانی کرد و پیکی را به دنبال آبراداتاس شوهر پانته آ فرستاد.

آبراداتاس به نزد کوروش آمد و همسرش را باز پس گرفت و وقتی جوانمردی عجیب کوروش را دید به سپاه او در آمد وقتی که آبراداتاس  روانه جنگی بود پانته آ با گریه به شوهرش گفت:سوگند به عشقی که میان من و توست، کوروش به واسطه جوانمردی که در حق ما کرد اکنون حق دارد که ما را حق­شناس ببیند. زمانی که اسیر او و از آن او شدم او نخواست که مرا برده خود بداند و نیز نخواست که مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند بلکه مرا برای تو که ندیده بود حفظ کرد. مثل اینکه من زن برادر او باشم

آبراداتاس در جنگ مورد نظر کشته شد و کوروش دستور داد که به شدت از پانته آ مراقبت کنند اما پانته آ از غفلت ندیمه خود استفاده کرد و دشنه را در قلب خود فرو کرد ندیمه که غفلت خود را مسئول مرگ پانته آ می دانست خودکشی کرد.

پس از مرگ پانته آ نزدیکان کوروش از او خواستند که حدقلا جنازه پانته آ را ببیند و او این بار پذیرفت.و بر سر جسد او حاضر شد.

تابلوی کوروش و پانته آ اثر وینسنت لوپز نقاش اسپانیایی قرن 18 میلادی


همه چیز درباره کوروش بزرگ

پرچم را بر افرازید شیپور در میان توده ها به صدا در آورید ملت ها را به جنگ بخوانید هان ای بابل ای شهر گنجینه های سرشار دیگر ثروت های تو تمام شده و دوران خود تو هم تمام شده است.(ارمیای نبی)

آستیاک پادشاه ماد روزی در خواب دید ماندانا دخترش وارد اتاق شد و و کوزه ای در دست داشت آب آن را فرو ریخت آب کوزه جریان یافت و حوض شد و حوض رودخانه گردید رودخانه رودی گردید طغیان کرده و دنیا را فرا گرفت.

آستیاک دستور داد کلیه ی دانشمندان و کسانی که در تعبیر خواب سر رشته داشتند در قصر سلطنتی حضور یافته و خواب خود را به آنان نقل کرد.

یکی از آنها خویش را به پادشها نزدیک کرد و گفت:معبر پاسخ داد دختر خودت را به یک نفر اهل ماد نده بلکع بع یک نفر پارسی از خواندان شاهی بده در این صورت پسر او پارسی خواهد بود و وارث سلطنت تو نخواهد شد و بلکه مطلیع تو خواهد شد این رای برای پادشاه پسند آمد و دختر خود ماندانا را به کمبوجیه داد.

همچنین هرودوت نوشته است که آستیاگ شبی در خواب می بیند که از بدن دخترش ماندانا مقدار زیادی آب خارج می شود بطوری که تمام شهر و امپراتوری را فرا می گیرد

آستیاک با وحشت از خواب بیدار می شود و خواب را برای خوابگذار تعریف می کند خوابگذار می گوید خطری از جانب ماندانا دخترت پادشاهی تو را تهدید می کند آستیاک برای اینکه از خطر دخترش در امان بماند فورا او را به عقد کمبوجیه حاکم پارس در می آمرد زیرا معتقد بود او خیلی از یک ماد کمتر است و نمی تواند خطری برای او داشته باشد.

پس از یک سال پادشاه خواب دیگری دید :در سر زمین پارس شاخه ی تاکی رویید دردم این شاخه به درختی مبدل شد این درخت در هر دقیقه بزرگتر شد و طولی نکشید که درخت به اندازه ای بزرگ شده و طولی نکشید که درخت به اندازه ای بزرگ شد و برگهای آن تمام جهان را زیر سایه ی خود گرفت.

نتیجه ی تعبیر خواب جدید پادشاه این بود که او پسر پارس است و باز حکومت خواهد کرد.

مشاورین به پادشاه گفتند که اگر این کودک در حیات بماند نه تنها از سلطنت ماد اثری نخواهد گذاشت بلکه تمام آسیا را نیز در دست خود خواهد گرفت.

کمبوجیه تصمیم گرفت پیشنهاد را بدون رضایت دخترش و به جان خریدن دشمنی پارسها برای دفع خطری بزرگ بپذیرد.

آستیاگ جاسوسی را بسوی سرزمین پارس فرستاد تا وقتی پسر ماندانا به دنیا آمد فورا به او اطلاع دهد پس از تولد کودک آستیاگ ماندانا را به اکباتان می فرستد و پسر را مخفیانه به یکی از فرماندهان لشگر خود به نام هاریاگوس می دهد و به او دستور می دهد تا به بیرون از شهر برود و کودک را به قتل برساند

از آنجایی که هاریاگوس یک نجیب زاده بود و خود قبلا فرزند کوچک داشت نتوانست پسر را با دست خود بکشد به همین دلیل از چوپان سلطنتی خواست تا این کار را برایش انجام دهد از طرفی همسر چوپان در همان روز کودک مرذه ای را به دنیا آورده بود وقتی چوپان به خانه می رود اقعه را برای همسرش تعریف می کند همسرش از او می خواهد کودک را نکشد و به جای آن جسد کودک مرده خود را به هاریاگوس نشان بدهد هاریاگوس می پذیرد و کوروش زنده می ماند.

سالها به سرعت می گذرد و کوروش به نوجوانی برومند تبدیل می شود .کوروش همیشه در حین بازی با کودکان نقش پادشاه را بازی می کرد و عده ای از هم سالان خود را انتخواب می کرد وی کارها را طوری انجام می داد که گویی واقعا پادشاه شده است!بعضی از هم سن و سالانش را به عنوان پیش خدمت برخی مسئول نگهداری دربار!!و جوان دیگری را به عنوان رئیس تشریفات انتخواب می کرد

یک روز کوروش در حین بازی با هم سن و سالانش در دهکده به عنوان پادشاه انتخواب می شود و در بازی پسر یکی از بزرگان ماد(ارتم بار) را که از او اطاعت نکرده بود مجازات می کند

ارتم بار به نزد پدر خود رفته و با گریه و زاری به پدر شکایت می کند و می گوید این جوان به طرز توهین آمیزی با من رفتار کرده است.

پدر پسرک عصبانی شده و به نزد آستیاگ رفته و از دست چوپان شکایت می کند و جای شلاق ها را در پست فرزندش به آستیاگ نشان می دهد. آستیاگ فورا چوپان و پسر را به نزد خود فرا می خواند و از او می پرسد به چه جراتی پسر بزرگان ماد را کتک زده؟

کوروش در دفاع از خود می گوید که او نقش پادشاه را بازی می کرده و کسی که از پادشاه اطاعت نکند باید تنبیه شود.آستیاگ به فکر می رود که سخنان کوروش مانند یک کودک عادی نبوده حتی لحن و قیافه ی اون نیز شبیه آستیاگ است!همچنین متوجه شباهت کوروش به ماندان نیز می شود علاوه بر آن سن کودک نیز تطابق تاریخی دارد!

آستیاگ به ارتم یار می گوید من دستور خواهم داد که اسباب رضایت تو و فرزندت فراهم شوم فعلا مرخص هستی.

آستیاگ فورا چوپان را احضار می کند و به او می گوید اگر حقیقت را نگوید کشته خواهد شد چوپان هم از ترس جانش تمام ماجرا را برای پادشاه تعریف می کند.

آستیاگ همواره در گذشته به خاطر کشتن کودک همواره متاسف بود و از طرفی خود نیز پسری نداشت که جانشین خود شود سخت آزرده بود و به خاطر زنده بودن کوروش بسیار خوشحال شد.

آستیاگ به خاطر عصبانیت از دست هاریاگوس بدون انکه او متوجه شود دستور می دهد پسرش را بکشند و در همان شب به خاطر پیدا شدن نوه اش مهمانی با شکوهی بگیرند در مهمانی غذایی گه از گوشت پسر هاریاگوس آماده شده بود به هاریاگوس تعارف شد.

پس از خوردن غذا آستیاگ در خلوت به هاریاگوس می گوید به دلیل اطاعت نکردن از دستور پادشاه گوشت پسرش را به او خورانده است.هاریاگوس نیز با شنیدن این حرف کینه ی شدید از پادشاه به دل می گیرد و با خود عهد می کند که از پادشاه انتقام بگیرد اما او این کینه را در دل خود مخفی می کند.

آستیاگ پس از مشورت با پیشگویان تصمیم می گیرد که کوروش را به نزد ماندانا و کمبوجیه در پارس بفرستد.

کتاب اول بند 132-107

آستیاگس شبی در خواب دید که از دختر او موسوم به ماندان چندا آب رفت که همدان و تمام آسیا غرق شد.شاه از مغ ها تعبیر این خواب را خواست و آن ها بقدری شاه را از آتیه ترسانیدند که او جرات نکرد دختر خود را به یکی از بزرگان ماد بدهد زیرا می ترسید که دامادش مدعی خطرناکی برای تاج و تخت او گردد.بلاخره دختر خود را به کامبیز(کمبوجیه) که از خانواده ی نجیب پارس و مطیع بود داد.چه او را شاه ماد از یک نفر مادی حد وسط پست تز و بی ضرر تر می دانست.

به خصوص که کمبوجیه شخصی بود ملایم و آرام.پس در سال اول ازدواج ماد در خواب دید از شکم دخترش تاکی روییده که شاخ و برگهای آن تمام آسیا را پوشانده است.تعبیری که مغ ها از این خواب کردند ببه مراتب بیش از خواب اولی بر وحشت او افزود.بر اثر آن شاه دختر خود را که حامله بود مجبور کرد به دیدن او بیاید.

و همین که ماندان وارد همدان شد آستیاگ او را به سان محبوسی نگاه داشت.بعد از چندی ماندان پسری آورد و شاه ماد او را به یکی از خویشان خود هارپاگ نام داده امر به کشتنش کرد و از وحشتی که آسایش او را سلب کرده بود قدری بیاسود.هارپاگ با طفل به خانه آمد و لا زن خود راز در میان نهاد.

زن پرسید حالا چه خواهی کرد؟وزیر گفت من چنین جنایتی نکنم.اولا این طفل با من قرابت دارد ثانیا شاه اولاد زیاد ندارد و ممکن است دختر جانشین او گردد در این صورت موقع من نزد ملکه ای که پسرش را کشتم چه خواهد بود؟گس بهتر است اجرای این امر را به کسان خود شاه واگذارم.پس از آن یکی از چوپانان پادشاهی را که میترادات (مهرداد)نام داشت طلبید و طفل را به او داده و گفت این امر اکید شاه است که این طفل را به کوهی در میان جنگل بیفکنی تا طعمه ی وحوش شود.چوپان زنی داشت به نام سپاکو نام که تازه زاییده بود همین که چوپان طفل را به خانه آورد و زنش طفل او را دید به پای شوهر افتاده وتضرع کرد که طفل را نکشد.چوپان گفت اگر از کشتن آن دست باز دارم به بدترین عقوبتی گرفتار شوم زن بعد از قدر تامل گفت من تازه زاییده ام و طفل من مرده به دنیا آمده است ما می توانیم او را به کوه افکنیم بعد جسد او را به مفتشین هاپاگ نشان دهیم و این طفل قشنگ را به پسری خودمان برداشته و تربیت کنیموبه این نحو کار خیر کرده ایم و هم تو از خطر جسته ای.چوپان رای زنش پسند آمد و چنان کرد که او گفته بود.بعد نزد هارپاک رفته و گفت امر شاه را اجرا کردم کس بفرست تا جسد طفل را معاینه کند.

هارپاک چند از اسلحه دار های خود چند تن را برای تفتیش فرستاد و بعد امر کرد جسد پسر چوپان را در مقبره ی شاهی با اسم دیگری دفن کنند.چون طفل به سن ده سالگی رسید با امیر زادگان همبازی شد.

پس از آن روزی چنین اتفاق افتاد که هم سالگان او در موقع بازی متفق شدند شاهی را انتخواب کنند و کوروش را که پسر چوپان می گفتند شاه کردند او رفقای خود را به دسته هایی تقسیم کرد وعده ای را اسلحه دار خواند چند تن را برای ساختن قصری معین کرد.یکی را چشم شاه نامید و دیگری را مفتش خواند بعد در حین بازی یکی از رفقای کوروش که پسر ارتم بارس مادی بود نخواست حکم او را اجرا کند و کوروش امر کرد پسر را گرفته سخت تنبیه کردند بعد او همبن که خلاصی یافت به شهر رفته شکایت پسر چوپان را به پدر خود برد و او پسر را برداشته نزد آستیاگ رفت و پشت او را به شاه نشان داد و گفت:شاهان نگاه کن که بنده ی تو پسر چوپان چگون با پسر من رفتار کرده است.

شاه چوپان و پرسش را احضار کرد و چون حاضر شدند رو به پسر چوپان کرده و گفت تو چگونه جرات کردی با پسر کسی که بعد از من اول شخص است چنین معامله کنی؟

کوروش جواب داد در این امر حث با من است زیرا مرا به شاهی انتخواب کردند همه اوامر مرا اجرا کردند جز او که اعتنایی به حرف من نداشت.این بود که تنبیه اش کردم.حالا اگر مستحق مجازات می باشم اختیار با توست.

وقتی که پسر این سخنان را می گفت آستیاگ از شباهت او با خودش و از جلادت و جو وا متحیر شد.بعی مدتی را که از واقعه ی افکندن طفل بهکوه تا آن روز گذشته بود به خاطر آورده سن پسر چوپان را در نظر گرفته و در اندیشه شد پس از آن برای اینکه آرتم بارس را دور کرده تحقیقاتی ار چوپان بکند به او گفت ارتم بارس من چنان کنم که نه تو از من شکوه داشته باشی و نه پسرت.بعد او را مرخص کرده و فرمود چوپان را به اندرون بردند و در آنجا از او پرسید((این طفل از کجاست و کی او را به تو داده است؟))

جوپان جواب داد این طفل پسر من است و مادرش هم زنده است.

آستیاگ گفت پس مایلی زیر شکنجه حقیقت با بگویی؟و امر کرد که او را برده و زجر کنند در این حال چوپان حقیقت را گفته و عفو شاه را با تضرع و زاری در خواست کرد.

پس از آن هارپاگ را احضار کرده و پرسید((طفل دخترم را که به تو سپرده بودم چگونه کشتی؟))هارپاگ چون چوپان را دید چنین جواب داد((پس از آنکه طفل را به خانه بردم خواستم طوری رفتار کنم که امر تو اجرا شده باشد و هم قاتل پسر دخترت نباشم .این بود که او را به چوپان سپردم گفتم امر شاه است این طفل را به کوهی بیفکنی و الا سخت مجازات خواهی شدو بعد مفتش فرستاده و اجرای امر تو را تفتیش کردم))

آستیاگ باطنا نسبت به هارپاگ غضبناک شد ولی صلح ندید خشم خود را به روی آورد و آنچه را که از چوپان شنیده بود نیز بیان کرد و گفت((وجدان من از کاری که کرده بودم ناراحت بود و همواره می بایست توبیخ و شماتت دختر خود را گوش کنم.حالا که طفل زنده بمانده باید خدا را شکر کرد . ضیافتی داد پسرت را بفرست که همبازی نوه ی من باشد و خودت هم به ضیافت من بیا))هارپاگ به خاک افتاده تشکر کرد بعد به خانه برگشته با شعف زیاد قضیه را به زن خود گفت و طفل 13 ساله اش را که یگانه پسر بود نزد شاه فرستاد شاه امر کرد سر پسر را بریده از گوشت او غذایی تهیه کرده و آن را در میهمانی به هارپاگ خوراند.بعد از او پرسید غذا را چگونه یافتی؟

وزیر گفت خیلی خوب سپس زنبیلی را به او نشان داد و گفت هر چه خواهی از آن بردار وزیر همین که زنبیل را گشود سر و دست و پای پسر خود را در آن دید و فهمید که گوشت چه کسی را خورده است.ولی به روی خودنیاورد و چون شاه پرسید آیا می دانی گوشت چه شکاری را خورده ای جواب داد آنچه شاه کند خوب است بعد بافی مانده ی گوشت پسر سر . جوارح آن را برداشته به خانه برد شاید که من پندارم برای اینکه دفن کند.

پس از این کار ها آستیاگ مغ ها را خواسته گفت پسر دختر من زنده اس شرح قضیه چنین حالا عقیده ی شما چیست؟و چه باید کرد؟مغ ها گفتند خوابی که دیده بودی واقع شد زیرا او را به شاهی انتخواب کرده اند و دیگر خطری از او برای تو نیست))آستیاگ گفت به عقیده ی من هم چنین است با وجود این درست فکر کنید و آنچه صلاح است بگویید.

مغ ها گفتند شاها برای خود ما این خواب اهمیت دارد و منافع خود ما اقتضا می کند در حفظ سلطنت تو که از ما هستی بکوشیم چه اگر کوروش به تخت نشیند پارسی ها بر ما مسلط خواهند شد پس بدان اگر خطری بود می گفتیم.چون خواب واقع شده جای نگرانی نیست.ولی بهتر است او را با مدرش به پارس بفرستی))

آستیاگ از این جواب غرق شادی شد و کوروش را خواسته گفت فرزند برای یک خواب پوچ می خواستم تو را آزار کنم ولی اقبالت تو را نجات داد.اکنون به پارس برو و پدر و مادر خود را بیاب ولی پدر و مادری سوای چوپان و زنش))

کوروش روانه ی پارس گردید و به دیدن کمبوجیه و مادر خود شتافته آن چه را گه راجع سرگذشت خود از همراهانش در راه شنیده بود برای آنها بیان کرذ معلوم است که شعف پدر و مادر را حدی نبود.

بعد هرودوت گوید که چون کوروش در نزد پدر و مادرش همواره از زن چوپان پرستاری ها و مهربانی اش تعریف کرده و او را می ستو و اسم او را که سپاکو بود می برد ازین قضیه پدر و مادر او استفاده کردند خواستند نجات یافتن او را در میان مرد به سان وقعه ای خارق العاده جلوه دهند با این مقصود منتشر کردند که کوروش را سگ ماده شیر داده بزرگ کرده.زیرا سپاکو در زبان مادی به معنی سگ ماده است و همین انشارات باعث افسانه ای است که در باره ی کوروش است

سالها می گذرد و هر روز ظلم و ستم آستیاگ بر مردم بیشتر و بیشتر می شود تا اینکه هاریاگوس تصمیم می گیرد انتقام پسرش را از آستیاگ بگیرد.به همین دلیل نامه ای به کوروش که حاکم پارس شده بود می نویسد و او را برای سرنگون کردن آستیاگ تشویق کندوکوروش به فکر فرو می رود و تصمیم می گیرد پارسیان و مادها را از دست ظلم و ستم پدر بزرگش نجات دهد.اقوام پارس را به کنار خود فرا می خواند و تصمیم خود را به آنان اطلاع می دهد پارس ها هم که از دست ستم آستیاگ به ستوه آمده بودند با کوروش متحد می شوند و بسرعت لشگری را برای مقابله با آنها فراهم می کند.

آستیاگ هم که از همدستی کوروش با آنها بی اطلاع بو هاریاگوس را به جنگ آنها می فرستد هاریاگوس به همراه سپاهیانش به کوروش ملحق می شود.

آستیاگ نیز لشگر دیگری را آماده می کند و به جنگ کوروش می رود و در این جنگ شکست می خورد و اسیر می شود کوروش به طرف هکمتانه می رود به بدون هیچ مقاومتی پایتخت حکومت ماد را تسخیر می کند.

کوروش هیچ انتقامی از آستیاگ نمی گیرد و تا آخر عمر آستیاگ با او با احترام رفتار می کند.

هرودوت در این مورد چنن می نویسد:

(کتاب اول بند 130-132)کوروش در دربار پدر خود کمبوجیه(که پادشاه پارس و دست نشانده ماد بود)بزرگ شد در ابتدا او درخیال شورانیدن پارس به ماد یا تاسیس سلسله سلطنت بزرگی نبود ئلی هارپاگ که همواره در صدد بود انتقام پسر خود را از شاه بگیرد و خبر جودت و جلادت کوروش بزرگ را می شنید در نهان با او مکاتبه کرده و هدایایی برای او می فرستاد و دائما او رابر ضد شاه ماد تحریک می کرد.بعد به این هم اکتفا نکرده و به نفع کوروش از بزرگان ماد کنکاشی ترتب می داد.چه بزرگان ماد از نخوت و شدت عمل شاهان ناراضی بودند.بلاخره هارپاگ وقتی دید در ماد زمینه برای کوروش تهیه شده عازم گشت و کوروش را به خروج دعوت کند.با این مقصود نامه ای به او نوشت و در شکم خرگوش پنهان کرد بعد خرگوش را به یکی از خدمه ی امین خود داده و به او لباس شکار پوشانیده و به طرف پارس فرستاد گذشتن از سرحد ماد و دخول به حدود پارس کار مشکلی بود.چه شاه ماد با اینکه مغ ها گفته بودند تعبیر خوابهای او واقع شده است افکار مشوش داشت و نمی گذاشت بین سرزمین پارس و ماد آزادانه مراوده شود.

رسول به واسطه ی لباس شکارچی و خرگوشی که به دست گرفته بود مستحفظین حدود را فریب داده و به طرف پارس گذاشت و پیغام هارپاگ را راجع به اینکه خود کوروش در خفا شکم خرگوش را گشاید به اون داد کوروش دانست که بر ضد شاه ماد باید قیام کند و در درباره ماد علاوه بر هارپاگ کسانی هستند که به او کمک خواهند کرد مضنون نامه این بود:

((ای پسر کامبیز خدا تو را حفظ می کند و الا تو این قدر بلند نمی شدی از آستیاگ قاتل خو دنتقام بکش او مرگ تو را می خواست و اگر تو زنده ای از خدا و بعد از او از من است.گمان می کنم از قضیه مطلعی و نیز از اینکه با تو چه نوع رفتار کردند و چگونه من مجازات شدم.از این جهت که نخواستم تو را بکشم و تو را به چوپانی سپردم.اگر به من اعتماد کنی شاه تمام ممالکی خواهی شد که آستیاگ بر آنها حکومت می کندپارسی ها را به قیام وادار و به جنگ مادی ها بیاور.اگر آستیاگ مرا سردار قشون کند کار به دلخواه تو انجام خواهد یافت و هرگاه دیگری را از مادی ها به کار گمارد تفاوتی نخواهد کردچه نجبای ماد از همه زودتر از او بر خواهند گشت و با تو او را از تخت به زیر خواهند کشید.چون در این جا تمام تهیه ها دیده شده اقدام کن زود هرچه زودتر))

کوروش مصمم شد پارس را بر ماد بشوراند برای اجرای این فکر نامه ای خطاب به خود از طرف پادشاه ماد ساخت بدین مضمون که شاه تمام پارس را به او می سپارد. و تمام مردمان پارس باید از او اطاعت کنند.پس از آن بزرگان پارس را جمع کرده و نامه را برای آنان بخواندودر حال به تمام روسای قبایل امر کرده که مردان خود را به داس مسلح کرده و نزد او آرندوقتی که آنها آمدند بیت استاد 3700 ذرع زمین را از علف هرزه و خار خسک پاک کنند.آنها چنین کردند و روز دیگر آنها را به زمین خود دعوت کرد و تمام حشم پدر خود را سر بریده و نهار خوبی به آنها داد.

پس از آنکه استراحت کردند کوروش به آنها گفت کدام روز خوش تر دارید امروز یا دیروز؟

آنها گفتند شکی نیست امروز را چه دیروز از رنج بسیار به کلی خسته بودیم و امروز غذای لذیذ خورده و استراحت کردیم))کوروش گفت دیروز شما حاکی از رقیت و بندگی شماست نسبت به ماد و امروز شما شبیه آتیه تان اگر به حرف من رفته و بر ماد شوریده و خود را آزاد کنید چه شما از مادی ها از حیث صفات جنگی کمتر نیستید.

چون مردم پارس مدت ها بود که از تسلط مادی ها نازاضی بودند سخن کوروش بسیار موثر افتاد قیام پارس بر ماد شروع شد و کوروش سردار پارسیان گردید پس خبر به شاه ماد رسید و او کوروش را نزد خود خواند.کوروش جواب داد که جدش زودتر از آن چه تصور می کند او را خواهد دید.

آستیاگ فرماندهی لشگر خود را به هارپاگ که باطنان خصومت شدید نسبت او می ورزید و کنکاشی علیه او ترتیب داده بود سپر دو لشگر به هم رسیدند و بر اثر کنکاشی که شده بود قسمتی از لشگر ماد بطرف کوروش رفت و قسمت اعظم چون نخواست جنگ کند شکست خورده و فرار کرد.وقتی این خبر به شاه رسید در خشم و غضب بی پایان فرو رفته و گفت کوروش از این واقعه جان به در نبرد و مغ هایی را که گفته بودند تعبیر خواب شاه واقع گشته بگرفت و بکشت.بعد از آن با لشگری مرکب از مادی ها پیر و برنا به طرف پارس شتافت در این جنگ هم شاه شکست خورده اسیر گردید و مادی هایی که نسبت به شاه وفادار بودند کشته شدند هارپاگ از فرط شادی نتوانست خود را کنترل کند و به شاه دشنام داده و گفت روزی که تو مرا به مهمانی طلبیده و گوشت پسرم را به من خورانده بودی روز بدی بود ولی پیش چنین روزی که تو از مقام شاهی به بندگی تنزل کرده ای هیچ است.

آستیاگ نگاهی به او کرد و گفت معلوم می شود تو در این کار دست داشته ای هارپاگ جواب داد بلی و شرح قضیه را برای او بیان کرد و چون بیان او به آخر رسید.

آستیاگ بدو گفت ((هارپاگ تو هم بسیار احمقی و هم بی وجدان.احمقی زیرا تمام کارها را تو کرده ای برای دیگران واینقدر عرضه نداشتی که تاج و تخت را خودت تصاحب کنی/بی وجدانی زیرا برای کینه جویی راضی شده ای قوم خود را دست نشانده ی پارسی ها کنی.اگر لازم بود کس دیگری به جای من باشد کی خواستی همین کار را که کردی برای یک نفر مادی بکنی))در خاتمه هرودوت می گوید عاقبت کار آستیاگ که 35 سال سلطنت کرد و به واسطه ی شقاوت هایش مادی ها از او برگشتند ولی بعد نادم شدند.کوروش به آستیاگ آسینی نرسانید و او را نزد خود نگاه داشت.

با تسخیر بایتخت ماد کوروش بر تمام سرزمین ها از جمله آشور و سوریه تسلط یافت.در این هنگام پادشاه لیدی که از سقوط سریع امپراتوری ماد به وحشت افتاده بود تصمیم گرفت تا حکومت کوروش پا نگرفته به مرزهای ایران حمله کند.

گراسیوس پادشاه کشور ثروتمند لیدی که موقعیت را مناسب می دید به طمع توسعه ی قلمرو هود به ایران حمله کرد به محض این که کوروش از ماجرا با خبر شد فورا سپاهی را فراهم کرد وتا 2000 کیلومتر تاختند تا به مرز های کشور رسیدند.

حدود کشور لیدی در زمان کوروش کبیر

کوروش در این جنگ از شیوه ی هوشمندانه ی جدیدی استفاده کرد کوروش سپاه شتر سوار خود را در مقابل سواره نظام کراسیوس قرار داد از آنجایی که اسب از شتر می ترسد در همان آغاز نبر اسب های لیدی از میدان نبر فرار کردند و کوروش به سرعت توانست سپاه لیدی را شکست دهد.

ولی کراسیوس دست بردار نبود و دوباره به سپاه کوروش حمله کرد و جنگ سختی در گرفت و سپاه لیدی دوباره شکست سختی خورد.

سپاه ایران به دستور کوروش دست به تعقیب سپاه لیدی زد.کراسیوس که سخت ترسیده بود به سپاهیان خود دستور داد که تمام شهر ها و روستاهای پشت سر خود را به آتش بزنند تا سپاهیان کوروش نتوانند آذوقه و غذا بدست آورند و دست از تعقیب آنان بردارند.

ولی کوروش دست بردار نبود و با تدبیر توانست سپاهیانش را به سارد(پایتخت لیبی) برساند و آنجا را محاصره کند.

پس از ورود به سارد کرزوس رسولانی را به اسپات بابل و مصر فرستاد و تمنا و تاکید کرد به کمک او بشتابند.بعد موعد جنگ را ماه پنجم قرار داد.

کوروش با بابل وارد مذاکره شد و و تکلیف صلح کرد و پادشاه بابل پذیرفت پس از آنکه کوروش از عقب سر خود مطمئن شد بی درنگ به لیدیه آمد.

چون سارد به محاصره در آمد کوروش بی درنگ قصد تسخیر لیدی را کرد ولی سپاهیان ام موفق نشدند.

به محاصر پرداخت کراسوس باز رسولانی را نزد متحدین خود فرستاد و گفت که در محاصره است منتظر 5 ماه نشده و فورا حمله کنند.

تدبیر توانست سپاهیانش را به سارد(پایتخت لیبی) برساند و آنجا را محاصره کند.

پس از ورود به سارد کرزوس رسولانی را به اسپات بابل و مصر فرستاد و تمنا و تاکید کرد به کمک او بشتابند.بعد موعد جنگ را ماه پنجم قرار داد.

کوروش با بابل وارد مذاکره شد و و تکلیف صلح کرد و پادشاه بابل پذیرفت پس از آنکه کوروش از عقب سر خود مطمئن شد بی درنگ به لیدیه آمد.

چون سارد به محاصره در آمد کوروش بی درنگ قصد تسخیر لیدی را کرد ولی سپاهیان ام موفق نشدند.

به محاصر پرداخت کراسوس باز رسولانی را نزد متحدین خود فرستاد و گفت که در محاصره است منتظر 5 ماه نشده و فورا حمله کنند.

همچنین در سپاه کوروش ابزاری برای قلعه گیری وجود نداشت کوروش به محاصره ی منظم شهر پرداخت تا از سختی محاصره و فقدان آذوقه تسلیم شوند.

در یک نقطه از سارد جایی وجود داشت که به واسطه ی شیب تند آن لازم دیده نشده بود در آن قلعه ای بنا کنند.

روزی یک پارسی به نام هی رویاس مشاهده کرد که یک سرباز لیدی کلاهش به پایین افتاد و زود رفته و کلاه خود را برداشت و به جای خود برگشت.

این فرد سپاهیان را از مشف مذکور آگاه ساخت و قسمتی از سپاهیان کوروش از آن قسمت رفته و دروازه های شهر را برای بقیه سپاهیان باز کردند و و سارد تسخیر شد.

مورخ دیگری(کنزیاس):ماجرای فتح لیدی را اینگونه می گوید کوروش دستور داد که سردارانشان سرباز های چوبی بسیار بزرگ بسازد و آنها را جلوی دیوارهای شهر نصب کرد و رعب و وحشت این مجسمه ها باعث شد که اهالی شهر تسلیم شوند.

هرودت ماجرای جالبی نیز در مورد فتحس لیدی ذکر می کند وقتی سپاهیان کوروش برای کشتن کرزوس آمدند پسر کر و گنک کرزوس از اضطرابی که به او وارد شد مستولی شد و فریاد از ای مرد کرزوس را نکش و از این وقت به سخن آمد.

هرودوت می نویسد کوروش دستور داد که آتش تهیه کنند و پادشاه و 14 نفر از نجیبزادگان لیدی را در آن بسوزانند.

وقتی که آتش روشن شد پادشاه لیدی گفت اخ سلن سلن

کوروش توضیحات بیشتر خواست:

کرزوس گفت ای کاش شخصی که اسمش را بدم با تمام پادشاهان صحبت می کرد.

کوروش باز هم توضیح خواست کرزوس گفت زمانی که سلن در پایتخت من بود تمام خزانه و تجملات خود را به او نشان دادم و آخر از او پرسیدم چه کسی خوشبخت تر است و یقین دانستم اسم مرا خواهد گفت او گفت تا کسی نمرده نمی توان گفت سعادتمند است.

کوروش بی درنگ از این سخن متاثر شد و دستور خاموش کردن آتش را صادر کرد اما دیگر آتش به همه جا زبانه می کشید و کسی نمی توانست آن را خاموش کند.

کرزوس گریست و فریاد سر داد که ای آپلون تو را به بزرگواری ات قسم می هم اگر هدایای من تو را خوش آمده که خودت بیایی و مرا نجات دهی

پس از این استغاثه باران آمد و سیل از همه جا پراکنده شد و کرزوس نجات پیدا کرد

کوروش از خاموش شدن آتش شادمان گشته و به او گفت ای کرزوس کی این راه را به پیش پای تو گذاشته که داخل مملکت من گردی حال آنکه می توانستی من را یار خود بکنی

کرزوس گفت طالع بد من است و خوشبختی تو باعث این کار شد خدای یونانی مرا به جنگ تحریک کرد و الا انسان باید دیوانه باشد که جنگ را بر صلح ترجیح دهد.در زمان صلح پسران پدران خود را دفن می کنند ولی در زمان جنگ پدران پسران خود را چه باید کرد ؟شد آنچه خدایان می خواستند))

قابل ذکر است که برخی از مورخین بر این باورند که کرزوس قصد خودکشی داشته ولی بعدا منصرف شده و بقیه ی اتفاقات…چون سوزاندن برخلاف اعتقادات مذهبی پارسیان بوده است و کوروش هر جایی را که فتح می کرد با رحم و شفقت با اسیر شدگان رفتار می کرد.

کتزیاس نیز واقعه را اینگونه ذکر کرده کرزوس به معبد آپولون پناه برد و او را گرفته و زنجیر کردند چند دست از غیب آمد زنجیر ها را پاره کرد کوروش از این امر متعجب شد و او را برای ادامه زندگی به شهر بارن فرستاد.

ار منستان در زمان هوخشتره به تصرف دولت ماد در آمده بود و با تاجگذار ایران بود ولی با مرگ آستیاگ حاکم ارمنستان سر به شورش گذاشت و از دادن مالیات و اعزام نیرو برای جنگ امتناع کرد.کوروش به هنگام بازگشت از لیدی و به بهانه شکار گوزن وارد مرز ارمنستان شد.سپس فرستاده ای نزد حاکم ارمنستان فرستاد تا باج و نیرو هایی که متعهد شده بود برای کوروش بفرستد

هدف از این کار هشدار به حاکم ازمنستان و بود و چون کوروش نمی خواست بطور غافلگیرانه به ارمنستان حمله کند این فرستاده را نزد حاکم ارمنستان فرستاد.

اما حاکم ارمنستان نپذیرفت و وقتی متوجه شد که کوروش قصد حمله به او را دارد با خانواده اش به کوهستان فرار کرد اهالی شهر هم قصد فرار به کوهستان را داشتند اما کوروش به آنها اعلام کرد اگر در شهر بمانند در امان هستند.

حاکم ارمنستان در کوهستان توسط سربازان کوروش دستگیر شد اما کوروش و و خانواده اش را عفو کرد.

حاکم در مقابل این بزرگواره حاظر شد تمام ثروتش را به پادشاه هدیه کند و کوروش جواب داد قصد او کشور گشایی و گرفتن مالیات نیست فقط بخشی را که ارمنستان به ایران بدهکار است را بر می دارد تا آنها بقیه ی پولها را برای آبادانی شهرهای خود صرف کند.

حاکم ارمنستان از حملات قبیله ی کلدانی ها شکایت می کند.

کوروش از بزرگ قبیله کلدانی ها دلیل این امر را می پرسد او نیز به کوروش می گوید به دلیل فقر دست به غارت و چپاول می زند کوروش به حاکم ارمنستان دستور می دهد که زمینهای کشاورزی مرغوب در اختیار این قبیله بگذارد و بین آنها پیمان صلح برقرار می کند

ماجرای فتح بابل توسط کوروش

در زمان پادشاهی هوخشتره(120 سال قبل از کوروش)بخت النصر به فلسطین حمله کرد و پس از ویران کردن معبد سلیمان هزاران یهودی را اسیر کرد و با خود به بابل آورد.

سال 539 قبل از میلاد مسیح اکنون زمان آن بود که پیشگویی ها تمام پیامبران و بزرگان یهود به واقعیت بپیوندد

پادشاهان بعد از بخت النصر بیشتر به خوشگذرانی مشغول بودند و نارضایتی مردم و نارضایتی کاهنان(بدلیل عدم احترام به مردوک خدای بابل)و شورش های یهودیان بسیار حکومت بابل را ضعیف کرده بود کوروش از این موقعیت استفاده کرد و به طرف بابل حمله کرد مردم که آوازه ی جوانمردی کوروش را شنیده بودند دروازه ی شهر را به روی کوروش باز کردند و بابل به دست کوروش افتاد.

هرودت اوضاع این شهر را چنین توصیف کرده است دیواری که 300 پا ارتفاع و 75 پا قطر آن است و مربعی تشکیل داده که هر کدام از اضلاع آن 120 فرسخ امتداد یافته.

همچنین در برخی از منابع در این مورد ذکر می کنند که کوروش دستور داد که آب را به مسیر های انحرافی هدایت بکنند و با کندن کانال هایی در یک شب که بابلی ها مشغول عیش و نوش بودند وارد شهر شدند و بابل را فتح کردند.

پس از فتح کوروش توسط بابل به دستور کوروش هیچ کس کشته و زخمی نشد اموال کسی به غارت نرفت سپس 40000 یهودی در بند را آزاد کرد و به آنها اجازه داد به اورشلیم بازگردند و معبد سلیمان را از نو بسازند و سپس دستور داد کلیه کارهایی را که انجام داده بود بروی استوانه ی گلی بنویسند.

منم کورش» شاه شاهان ،شاه نیرومند ،شاه بابل ،شاه سوم واکد ،شاه چهار مملکت،پسر کمبوجیه شاه بزرگ،شاه شهرانشان ،نواده کورش ،شاه بزرگ ،شاه شهرانشان ،از اعقاب چیش پش شاه بزرگ ،شاه شهرانشان ،از شاخه سلطنت جاودانه که سلسله اش مورد مهر خدایان و حکومتش به دلها نزدیک است .
هنگامی که من بی جنگ و ستیز وارد بابل شدم ،همه مردم قدوم مرا با شادمانی پذیرفتند . مردوک دلهای نجیب مردم بابل را متوجه من کرد، زیرا من اورا محترم و گرامی داشتم .لشکر بزرگ من به آرامی وارد بابل شد . نگذاشتم آسیب و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید .
اوضاع داخلی بابل و اماکن مقدسه آن قلب مرا تکان داد . فرمان دادم که همه مردم درپرستش خدای خود آزاد باشند و بی دینان آنان را نیازارند . فرمان دادم که هیچ یک از خانه های مردم خراب نشود . فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند .
اهالی این محل ها را جمع کردم و خانه های آنها را که خراب کرده بودند از نو ساختم و خدایان سوم راکد را بی آسیب به قلعه های آنها به گونه ای که قلبشان را خرسند دارد باز گردانیدم . صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم ….

ارزش واقعی این اعلامیه که از آن به عنوان اولین اعلامیه ی حقوق بشر یاد می شود هنگامی معلوم می شود که به مقایسه ی آن با منشورهای فاتحان دیگر در دوران باستان بپردازیم:

آسورنازیربال پادشاه آسور (سال 884 ق.م ) میگوید :
بفرموده آشور وایشتار خدایان بزرگ که حامیان من هستند با لشکریان و ارابه های جنگی خود به شهر گینابو حمله بردم و آن را به ضرب یک شست تصرف کردم – 600 نفر از جنگیان دشمن را بیدرنگ سر بریدم . سه هزار اسیر را زنده زنده طعمه آتش ساختم و حتی یک نفر را باقی نگذاشتم تا به گروگانی رود . کاکم شهر را به دست خودم زنده پوست کندم و پوستش را به دیوار شهر آویختم و از آنجا به شهر طلا روان شدم . مردم این شهر از در عجز و الحاح در نیامدند و تسلیم من نشدند . لاجرم به شهرستان یورش بردم و آن را گشودم . سه هزار نفر را از دم تیغ گذراندم بسیاری دیگر را در آتش کباب کردم . اسرای بیشمار را دست و انگشت و گوش و بینی بریدم و هزاران چشم از کاسه و هزاران زبان از دهان بیرون کشیدم . از اجساد کشتگان پشته ها ساختم و سرهای بریده را بر تاکهای شهر آویختم .
بلی ،مشاهده میکنید که آسورنا زیربال مردمان را میکشد و آنها را به تاک ها می آویزد .ولی کورش خود تاکی بود که بر جهان سایه انداخت و مردم را درپناه گرفت .

در کتیبه آسوربانی پال (سال 645 ق.م ) میخوانیم :
«خاک شهر شوستان و شهر ما داکتو و شهرهای دیگر را به آشور کشیدم . درمدت یک ماه و یک روز کشور ایلام را با تمامی عرض آن جارو کردم . این مملکت را از عبور حشم و از نغمات موسیقی بی نصیب ساختم . به درندگان و ماران و جانوران کویر اجازه دادم که آن را سراسر فرا گیرند » .
نبوکد نصر پادشاه بابل ( سال 556 ق.م) در کتیبه اش نبشته است :
» فرمان دادم که صد هزار چشم درآورند و صد هزار قلم پا را بشکنند . با دست خودم چشم فرمانده دشمن را درآوردم . هزاران پسر و دختر را زنده زنده در آتش سوزاندم . خانه را چنان کوفتم که دیگر بانک زنده ای ا ز آنها بر نخیزد «.

پایان عمر کوروش کبیر

ماساژوت ها اقوام وحشی بودند که در بالای رود جیهون(افغانستان کنونی) زندگی می کردند آنها در مرزهای ایران مشغول غارت بودند پادشاه کهنسال برای سرکوب ماساژوت ها با سپاهی راه در هی مرزهای شمالی شد یکی از خصوصیات بارز کوروش کبیر این بود که در خط مقدم و پیشاپیش سپاهیانش با دشمن می جنگید که تیری از جانب دشمن به او اصابت کرد و زخمی شد و او را به پاسارگاد آوردند و پس از مدتی جان خود را پس از 29 سال فرمانروایی در سن 68 سالگی از دست داد.

بنا بر نوشته ی هرودوت در آن زمان شهبانویی به نام «تومیریس» بر قبایل ماساگت ها فرمانروایی می کرده است که بیوه ی سابق پادشاه این سرزمین بوده است. کوروش به منظور این که بدون جنگ و خونریزی بر سرزمین ماساگت ها دست یابد، از وی درخواست همسری کرد اما «تومیریس» فهمید که طالب خود او نیست بلکه قصد دارد سرزمین های او را تصرف کند و از این رو درخواست کوروش را نپذیرفت. پس از آن کوروش تصمیم گرفت به سرزمین های تومیریس که در خاور دریای خزر قرار داشت لشکرکشی کند.

کوروش بزرگ به منظور ورود به سرزمین ماساگت ها دستور داد قایق هایی را به یکدیگر بپیوندند و به وسیله ی آن ها پلی بر روی رودخانه «سیحون» به وجود بیاورند و به منظور محفوظ نگه داشتن سپاهیانش از دستبرد دشمن، برج هایی روی قایق ها بسازند تا لشکریان بتوانند به آسانی و با امنیت از رود عبور کنند. هنگامی که تومیریس از اقدامات جنگی کوروش آگاه شد برای او پیامی به شرح زیر فرستاد: «ای پادشاه مادها، دست از این جنگجویی بردار و به فرمانروایی بر سرزمین خود خرسند باش و بگذار ما هم بر سرزمین خود حکومت رانیم. ولی چون می دانم به این اندرز گوش فرا نخواهی داد، به تو توصیه می کنم این کار بیهوده پل سازی را رها کن و بگذار سپاهیان ما از رود سیحون به مسافت سه روز راه به داخل سرزمین های ما دور شوند. آن وقت به سپاهیانت دستور بده آسوده از رود بگذرند تا درون خاک ما با یکدیگر نبرد کنیم و یا تو و سپاهیانت به مسافت سه روز راه به داخل خاک ایران عقب نشینی کن تا ما از رود بگذریم و در سرزمین تو با سپاهیانت بجنگیم.»

کوروش با سران سپاه خود در این باره مشورت کرد. همه معتقد بودند که بهتر است کوروش به داخل خاک ایران عقب بنشیند و به این وسیله سپاه ماساگت ها را به داخل خاک ایران کشانیده و آن ها را نابود کند. اما «کرزوس» پادشاه لیدی که پس از شکست از کوروش، از کوروش، مورد عفو و محبت و احترام او قرار گرفته بود و پیوسته در خدمت کوروش بود گفت به عقیده ی او بهتر است به سپاه ماساگت ها تکلیف شود داخل خاک خود عقب نشینی کنند سپس ما آن ها را تعقیب خواهیم کرد و در محلی خوراکی ها و نوشیدنی های لذیذ و گوارا می گذاریم و آن ها به گروهی از مردانی که قادر نیستند در جنگ شرکت کنند می سپاریم. آن وقت آن ها که به چنین خوراکی های لذیذی عادت ندارند آن قدر خواهند خورد که جنگ را از یاد ببرند. آن گاه ما به آن ها حمله خواهیم کرد و آنان را از پای درخواهیم آورد.

کوروش رای کرزوس را پسندید و به تومیریس پیام فرستاد به خاک خود عقب نشینی کند و کرزوس را به کمبوجیه سپرد تا با نهایت احترام با او رفتار کند و هر دو را به ایران فرستاد و خود با سپاهیانش برای مقابله با ماساگت ها از رود سیحون عبور کرد. کوروش وارد خاک آن ها شد و آن چه را که کرزوس به او توصیه کرده بود، انجام داد. در نتیجه سپاه ماساگت ها به محل تمرکز خوراکی ها و نوشیدنی ها رسیدند، نگهبانان پارسی را کشتند و آن قدر خوردند و آشامیدند که مست شدند. در این حال سپاهیان کوروش به آن ها حمله کردند و گروهی از آن ها را کشتند و جمعی را اسیر کردند. پسر تومیریس به نام «اسپرگپی سس» نیز بین دستگیرشدگان بود. او از کوروش تقاضا کرد زنجیر از دست و پایش بگشایند و پس از این که درخواست او مورد پذیرش کوروش قرار گرفت و آزاد شد، دست به خودکشی زد.

هنگامی که تومیریس از مرگ فرزند و همچنین این که کوروش به سخنان او اعتنایی نکرده آگاه شد، کلیه ی سپاهیان خود را جمع آوری کرد و تصمیم گرفت جنگ بزرگی با کوروش بکند. جنگی که به این ترتیب بین سپاهیان کوروش و تومیریس انجام گرفت، یکی از شدیدترین نبردهای آن زمان بوده است. سرانجام ماساگت ها بر سپاهیان کوروش پیروزشدند و بر طبق نوشته ی هرودوت کوروش در این جنگ کشته شد.

 

کوروش افتخاری برای ایرانیان

قبل از کوروش پادشاهان بابل افتخار می کردند که هنگام تسخیر عیلام شوش را تبدیل به ویرانه کردند شهر را به محل زندگی عقرب و مارها کردند مردمان آنجا را به بردگی گرفتند پادشاهان بابل به تعداد چشمهایی که در آورده بودند یا کودکانی که زنده در آتش سوزانده بودند اقتخار می کردند کوروش فتخار می کرد که با صلح وارد بابل شده و شادی و آزادی را برای مردم شهر به ارمغان آورده است.

کوروش اولین پادشاهی است که عدالت را رعایت کرده است برای آزادی احترام قائل بود هیچ گاه مشغول تن پروری و عیاشی نبود و همیشه دوشا دوش سربازانش در جنگها می جنگید.

برای درک بیشتر جوانمردی کوروش کبیر به داستان کوروش و ماندانا از لغت نامه ی دهخدا می پردازیم:

در لغت نامه ی دهخدازیر عنوان «پانته آ» بر اساس روایت «گزنفون» آمده است :

هنگامی که مادهاپیروزمندانه از جنگ شوشبرگشتند، غنائمی با خود آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به کورشبزرگ عرضه می کردند. در میان غنائم زنی بود بسیار زیبا و به قولی زیباترین زن شوش به نام پانته آ که همسرش به نام « آبراداتاس» برای مأموریتی از جانب شاه خویش رفته بود . چون وصف زیبایی پانته آ را به کورش گفتند ، کورش درست ندانست که زنی شوهردار را از همسرش بازستاند. و حتی هنگامی که توصیف زیبایی زن از حد گذشت و به کورش پیشنهاد کردند که حداقل فقط یک بار زن را ببیند، از ترس اینکه به او دل ببازد، نپذیرفت.

پس او را تا باز آمدن همسرش به یکی از نگاهبان به نام «آراسپ» سپرد . اما اراسپ خود عاشق پانته آگشت و خواست از او کام بگیرد، بناچار پانته آ از کورش کمک خواست.. کوروش آراسپ را سرزنش کرد و چون آراسپ مرد نجیبی بود و به شدت شرمنده شد و در ازای از طرف کوروش به دنبال آبراداتاس رفت تا او را به سوی ایران فرا بخواند. هنگامی که آبرداتاس به ایران آمد و از موضوع با خبر شد، به پاس جوانمردی کوروش برخود لازم دید که در لشکر او خدمت کند. می گویند هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود پانته آ دستان او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت:

«سوگند به عشقی که میان من و توست، کوروش به واسطه جوانمردی که حق ما کرد اکنون حق دارد که ما را حق شناس ببیند. زمانی که اسیر او و از آن او شدم او نخواست که مرا برده خود بداند ونیز نخواست که مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند بلکه مرا برای تو که ندیده بود حفظ کرد. مثل اینکه من زن برادر او باشم.»

آبراداتاس در جنگ مورد اشاره کشته شد و پانته آ بر سر جنازه ی او رفت و شیون آغاز کرد. کوروش به ندیمان پانته آ سفارش کرد تا مراقب باشند که خود را نکشد، اما پانته آ در یک لحظه از غفلت ندیمان استفاده کرد و با خنجری که به همراه داشت، سینه ی خود را درید و در کنار جسد همسر به خاک افتاد و ندیمه نیز از ترس کورش و غفلتی که کرده بود، خود را کشت. هنگامی که خبر به گوش کوروش رسید، بر سر جنازه ها آمد.. .

اینک که به یاری مزدا تاج سلطنت ایران و بابل و کشورهای جهات اربعه را به سرگذاشته ام اعلام می کنم که تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد دین و آئین و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زیر دستان من دین و آئین و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم یا ملتهای دیگر را مورد تحقیر قرار بدهند یا به آنها توهین نمایند.

من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد هرگز سلطنت خود را بر هیچ ملتی تحمیل نخواهم کرد و هر ملت آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند یا ننماید و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد.

من تا روزی که پادشاه ایران هستم نخواهم گذاشت کسی به دیگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد من حق وی را از ظالم خواهم گرفت وبه او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد.

من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال غیر منقول یا منقول دیگری را به زور یا به نحو دیگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضایت صاحب مال تصرف نماید و من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصی دیگری را به بیگاری بگیرد و بدون پرداخت مزد وی را به کار وا دارد.

من امروز اعلام می کنم که هر کسی آزاد است که هر دینی را که میل دارد بپرستد و در هر نقطه کخ میل دارد سکونت کند مشروط بر اینکه در آنجا حق کسی را غصب ننماید و هر شغل را که میل دارد پیش بگیرد و مال خود را به هر نحو که مایل است به مصرف برساند مشروط بر اینکه لطمه به حقوق دیگران نزند.

من اعلام می کنم که هر کس مسئول اعمال خود می باشد و هیچ کس را نباید به مناسبت تقصیری که یکی از خویشاوندانش کرده مجازات کرد و مجازات برادر گناهکار و بر عکس به کای ممنوع است و اگر یک فرد از خانواده یا طایفه ای مرتکب تقصیر می شود فقط مقصر باید مجازات گردد نه دیگران.

من تا روزی که به یاری مزدا زنده هستم و سلطنت می کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان به عنوان غلام و کنیز بفروشند و حکام و زیر دستان من مکلف هستند که در حوزه حکومت و ماموریت خود مانع از فروش و خرید مردان و زنان بعنوان غلام و کنیز بشوند و رسم بردگی باید به کلی از جهان برافتد.

از مزدا خواهانم که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت به ملتهای ایران و بابل و ملتهای ممالک اربعه بر عهده گرفته ام موفق گرداند.

متن سنگ نوشته ای که به فرمان کورش کبیردر پاسارگاد حک شد.

«ای رهگذر هر که هستی و از هر کجا که بیایی می دانم سرانجام روزی بر این مکان گذر خواهی کرد. این منم، کوروش، شاه بزرگ، شاه چهارگوشه جهان، شاه سرزمین ها، برخاک اندکی که مرا در برگرفته رشک مبر، مرا بگذار و بگذر


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 324 مشترک دیگر بپیوندید